جزئیات تکان دهندۀ شکنجه ورزشکار معلول، حسن (سیامک) آرمین که امروز اعدام شد
------------------------------
وی امروز در حالی به دار آویخته شد که قادر به حرکت نبود و بر روی صندلی چرخدار قرار داشت.
متن پیاده شده صدای زندانی حسن (سیامک) آرمین 33 ساله که در سال 1388 به دلیل رفتن مامورآگاهی زیر ماشینش دستگیر شد و وحشیانه مورد شکنجه های قرون وسطایی مامورین ولی فقیه قرار گرفت. او در این پیام صوتی که همراه با این متن منتشر می شود به جزئیات کامل شکنجه های وحشیانه که منجر به شکستن مهره های کمرش و حرکت بر روی صندلی چرخ دار پرداخته است. مامورین ولی فقیه با شکنجه های وحشیانه و اعمال قرون وسطایی برای مردم بی دفاع ایران پرونده سازی می کنند و در دادگاههای قرون وسطایی همان فردی که شکنجه را به عهده داشته است قاضی می شود و حکم اعدام صادر می کند.
---------------------------------------------------------------
متن پیاده شده صدای زندانی:

الان 6 ماهه که من توی زندانم ، متوجهی ؟ منو زدن از کمر به پایین فلجم الان کمرم ناقصه لگنم شکسته با باتون با شلاق ، لگد با همه چی آقا با همه چی . من 31 کرج .تاریخ 2/9/ 88آقا هیچ خلافی نکرده بودم این مامورای آگاهی اطلاعات افتادن دنبال من .من خودم خانواده دارم زن دارم بچه دارم یه بچه 2 ساله دارم گوش می کنی پاپوش درست کردن منم زندگیمو می کردم من کاسب ماشینم نمایشگاه ماشین کار می کنم
یه خرده شیطون میطونی نمی گم نداشتیم ما جوانیهامون شیطونی دعوا می کردیم اما مشکل من اینکاره نداشتم که اینها برای من درست کردن .توی فرار اومدم فرار کنم یه دونه مامور آگاهی رفت زیر ماشینم این ماموره کشته شده اینا برای من کردن تو مامور ما رو خودت کشتی در صورتیکه تمام مامورای آگاهی منو دوره کرده بودن تو جایی که منو گرفتن متوجهید ؟ قرار چیزی نداشتیم که من بخوام مامور اونا رو زیر کنم در حال فرار می رفتم اینها منو بردن آگاهی کشتنم .مامور نظری قربانعلی نظری درجه اش استوار بودش گروهبان ببخشید گروهبان بود که شهید اعلامش کردن ستوان 1 بهش درجه دادن .آگاهی کرج بردن منو کشتن. اداره اگاهی سرهنگ هاده ای هاده ایان رئیس اداره اگاهی یکیشون بود بقیشونو نمی شناختم چشام بسته بود دهن بند م زده بودن که صدام در یاد دست و پاهام که بسته فقط می زدنم 
فقط رئیس اگاهی اینو می دونم این یه دونه رو فقط اسمش رو می دونم بقیه رو نمی شناسم .بله فحش ناموس، زن و بچه ،خواهر و مادر همه رو می گفت .می گفتن خدا و پیغمبر قبول داریم خدا و پیغمبرم فحش می دادن می گفتن خدا ماییم پیغمبرم ماییم هر چی ما می گیم ماییم باید گردن بگیری قتلهای زنجیره ای تو اگاهی راکد بود می خواستن بندازن گردن من زورکی منو می زدن می گفتن باید گردن بگیری چون هیکل من یه خرده گنده بود ورزشی ورزشکارم خوب می گفتن تو با این هیکل گندت باید قتل گردن بگیری که ما بتونیم جوابگوی قتلا باشیم 
اینجوری زورکی چون من کس و کارم نداشتم خانمم هم گرفت بودن با بچم اورده بودن توی اگاهی بازداشتشون کرده بودن .دیگه همه جوره دیگه همه جوره حق منو ناحق کردن. قاضیم هم اومدش اونجا هر چی تونست منو زد توی اگاهی .نه نه هر چی منو زدن گفتم من نکردم اما اونا گفتن احتیاج به اعتراف تو نداریم ما برات همچین ردیف کنیم طناب دار برات ردیف کنیم که خیالت راحت.زن و بچم رو اوردن جلوی چشم من گوش می کنید گفتن اگر چی اگر به من گفتن که اگر تو اعتراف نکنی اینها الان زنت رو می بریم زندان بچت هم می بریمش تحویل پرورشگاه می دیم دیگه بزرگترین عذاب روحی که به من می دادن .فیزیکی ،.بلندم می کردن عین جنازه کمرمو هی می کوبیدن رو پله های اگاهی کمرمو شکستن .بله تو اگاهی زدنم این جوری کردن. 6 ماهه خوابیدم الان 6 ماهه خوابیدم اینجا الان کمکم می کنن زندانیهای دیگه دستشویی برام لگن می ذارن زیرمو اینا .مهره های کمرم شکسته، لگنم شکسته، پای چپم شکسته زانوم، مچ دست راستم شکسته ، قفسه سینم دنده هاش شکسته .
حسینس حسینی رازقی اینم به من گفتش برو اسم و اوازه منو بپرس از بپرس ببین من کی هستم من فقط اعدام می کنم شعبه 1 بازپرسی دادگاه انقلاب بله جای تیرها رو هنوز از توی بدنم در نیاوردن دو تا تیر زدن توی کتفم هنوز تو کتفمه .منو اینجا منو توی مجرد نگه می دارن من اندرزگاه 1 بله بله تو مجرد من الان 6 ماهه دیگه .نکاتی اینکه دلم خونه فقط مرگمو می خوام 
فقط بکشتن راحت بشم دیگ هیچی نمی خوام نه کسی رو بیرون دارم نه کسی میاد دنبال کارم خانوادمم تهدید کردن .برادر خواهرامو گفتن بیایید دنبال کارش برا شما هم دردسر درست می کنیم حتی وکیل گرفتم وکیلمم تهدید کردن گفتن برات پاپوش درست کینم دنبال کار این نیا .شما روزنامه ها رو زحمت بکشین روزنامه های تاریخ 4 /9/ 88 رو نگاه کنید روزنام های سراسری عکس منو انداختن زدن به عنوان قاتل ،جنایتکار حرفه ای منو شام می تونین روزنامه هاشو کنترل کنین بگیرید .اصلا به صورت خوابیده منو من خوابیدم روی زمین عکس گرفتن توی روزنامه ها انداختن دماغمو زدن شکستن توی عکس کاملا مشخصه ورم دماغم فقط صورتم رو انداختن .الان اون موقع من 140 کیلو بودم الان شدم 70 کیلو 60 کیلو 
 بعد کینگ بوکسینگ استان تهرانم عضو هیات رئیسم ورزشکار حرفه ای ام .فوق دیپلم کاردانی هنر دارم خودم تحصیلاتم فوق دیپلمم دلیلشو اینا دلیلشو گفتن که گزارش دادن تو قتل کردی گزارش دادن تو تجاوز کردی همه اینا رو اقا برام درست کردن . شاکی زن زنای هرزه رو از توی خیابون اوردن برام کردن شاکی زنایی که اصلا من نمی شناسمشون می گن تو به اینا تجاوز کردی طلاهای اینا رو گرفتی در صورتیکه من اصلا احتیاجی به این حرفا ندارم من یه کاسب نمایشگاهی ام. همین جور راست راست راه برم روز، هفته ای 500 تومن 1 تومن درامدمه .اصلا احتیاجی به این حرفا ندارم تو شهر سوال کنین منو می شناسن .کاملا درست کردن برام دشمنی ، پاپوش ...
-------------------------------------------------
فایل صوتی درخواست تجدید نظر با صدای وی :

منبع هرانا



تابــوشکنی زنان و دختــران ایرانی ادامــه دارد:
اینبار سودابــه سرخیــل برهنه شد
تابوشکنی زنان و دختران ایرانی ادامه دارد. پس از برهنه شدن علیا ماجده المهدی دختر مصری در راستای اعتراض به نابرابری جنسیتی علیه زنان در مصر و حجاب اجباری، برخی از زنان و دختران ایرانی از جمله فیروزه بذرافکن، زیبا ناوک و اخیرا گلشیفته فراهانی نیز در حرکتهایی نمادین و تابوشکنانه برهنه شدند. در همین راستا سودابه سرخیل دختر ایرانی پناهجوی ساکن نروژ هم عکسی نیمه برهنه از خود را در فیسبوک قرار داد.
وبلاگ نویسان مختلف حامی او این کار وی را در جهت «حمایت از علیا ماجده و فرهنگ آزادی بدن و جنبش برهنگی» اعلام کرده‌اند .

سودابه در صفحه فیسبوک خود نوشته است:

https://www.facebook.com/pages/Soodabe-Sarkheil/329233880449706?sk=wall

«وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می‌شکند، یک زندگی به پایان می‌رسد. وقتی تخم مرغ به وسیله نیروئی از داخل می‌شکند، یک زندگی آغاز می‌شود. تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می شود!

بیایید اجازه ندهیم ما را از بیرون بشکنند وقتی که قدرت شکستن از داخل را داریم. شکستن تابوها آغاز زندگی دوباره است. آغاز بازگشت به انسانیت. ما را از خود بیگانه کرده اند. گویا فراموش کرده‌ایم حق زندگی داریم و انسان هستیم.»


وی در جای دیگری مینویسد:

«دین اسلام دین نابرابری هاست دینی که حتی قوی‌ترین منطق‌ها را از کار انداخته است. علم ریاضی می‌گوید که 1 به اضافه 1 می شود 2. اما اگر در اسلام زن یک واحد باشد و مرد یک واحد از جمع این 2 واحد هرگز 2 حاصل نخواهد شد. حاصل جمع می شود 1.5 یا شاید هم کمتر! و ما باید امروز به دنبال پس گرفتن همان نیمه‌ای باشیم که در اسلام و حکومت اسلامی پایمال شده است. زیرا ممکن است در آینده‌ای نه چندان دور همین حق ناچیز هم از زنان گرفته شود.»

آدرس وبلاگ سودابه سرخیل


واقعا شنیدن این اثر هنر و فوق العاده زیبا را به هر آدم خوش ذوق و با سلیقه ای توصیه می کنم.


شاهنامە خوانی بە سبک لرستان پشتکوه از منوچهر کمالوند ... 
شاهنامە خوانی هموارە الهام بخش حماسە در میان قوم لر بودە و یکی از مقامهای موسیقیایی لرستان را بە خود اختصاص دادە و از جایگاه ویژە ای در نزد مردمان لر برخوردار بودە وافراد شاهنامە خوان نیز از احترام و جایگاه ویژە ای برخوردار بودە اند...
لرهای بختیاری نیز سبک مخصوص و شناختە شدە خود را در شاهنامە خوانی دارند کە بسیار زینا و شنیدنی است...







آورده اند که در کنفرانس تهران روزی چرچیل، روزولت و استالین بعد از میتینگ های پی در پی آن روز تاریخی، برای خوردن شام باهم نشسته بودند. 

در کنار میز یکی از سگ‌های چرچیل ساکت نشسته بود و به آنها نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری میشه از این خردل تند به این سگ داد؟ روزولت گفت من بلدم و مقداری گوشت برید و خردل را داخل گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت را جلوی دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید، خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرف نظر کرد.

بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره رفته و با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست دیگرش خردل را به زور به داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب زور خودش را از دست استالین رهانید و خردل را تف کرد.

در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛ دوستان هر دوتاتون سخت در اشتباهید! شما باید کاری بکنید که خودش مجبور بشه بخوره، روزولت گفت چطوری؟ چرچیل گفت نگاه کنید! و بعد بلند شد و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در حالی‌ که از سوزش به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد ! تا سوزش مقعدش برطرف شود

چرچیل گفت دیدید چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان تحمیل کرد !!!!
 




از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري
در تخت روبروي من مناقشه بي پاياني را ادامه مي دادند.

زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.

از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم
است. در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.

يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد
دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک
مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است.

در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه
شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته
بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با
پسرش هيچ فرقي نمي کرد: «گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون
مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما
نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...»

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند.
زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که
گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني
مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما
من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود،
پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت
انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه
شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي
گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد
که هنوز بي هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما
وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و
بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي
خواست او همان جا بماند.

همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان
صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم.
وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان
نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.»

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن
همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد
تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش مي کنم به همسرم
چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي
اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي
زنم.»

در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود
که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که
بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل
سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد

 

این خانم دکتر ما به نظر میاد که کمی مشکل اخلاقی داشته باشه !!!!

برای دیدن این دوربین مخفی، ضمن اینکه بالای 18 سال هستی، میزان جنبه خودت رو در نظر بگیر و بعد اون رو نگاه کن !

این مطلب به دلیل داشتن صحنه های عریان و سکسی در بخش بزرگسالان سایت قرار گرفته است. جهت دسترسی کامل و  
بدون سانسور بدان اینجا را کلیک کنید.

[random][featured5]
[random][video]

جدیدترین مطالب در ایمیل شما:

با اشتراک در هاتی پاتی، آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید
با پشتیبانی Blogger.